هعیی دنیا، بهروز و بیثبات و بیتمکین،
گُل نمافشانی و، دلم شده خشکیِ زمین.
بودیم راضی به برقِ سردِ شبهای بیهوا،
قدرِ لبخندِ کنار، میونهی این همه شین.
عمرمون رفت و نشست پایِ صفحه، پایِ لود،
چشممون خیره به نوری، که نداشت هیچ یقین.
قطع شد نت، و شکست، تکیهمون روی هوا،
فهمیدیم عشق یعنی، نفسِ گرمِ همین.
حیف از اون «داشتی»هامون، که نچیدیم و گذشت،
عکسِ بیچاپ و صدایِ بینگاه و نازِ سنگین.
دنیا با ما بازی و، ما شدیم سرگرمِ موج،
قدرِ آغوش نفهمید، دلِ مشغولِ
راضی و قاضی و ناراضی :
۱۴۰۵/۲/۱۶
هعیی دنیا که بروزن فعلی هستی
چرا میکنی با ما بازی
ملکه نه قاضی هستیم نه نازی
ما بودیم راضی تا وقتی کردن با ما بازی
الان که شدیم ناراضی نداریم هیچ فازی
هستیم به فکر داشتی هایی که الان فهمیدن که چه سازی
حیف که دیگه نداریم اون ساز و بازی شدیم منفعل به این قضایی که دنیا رو کرده راضی
موزیک چطور بود ؟ نظرت رو برامون بنویس